شعر های من

شراب تلخ می خواهم کشم بر سر روم تا اوج به دریا دل زنم شاید کشد ما را به خود این موج

نمی دانم چه شد یک دم

شدم عاشق

دلم در خواب بود آندم

یکی آمد صدایش کرد

یکی که چهره اش خندان و بود مانند یک خورشید

همیشه در کنارم بود

همیشه نور می تابید

ندیدم لحظه ای ابری نشیند روی خورشیدم

ندیدم رنگ شب هرگز

همیشه نور می تاباند

همیشه شعله عشقش درونم شعله ور می بود

همیشه شادی و لبخند نشان از بودنش می بود

نمی دانم چه شد یک دم

دلم ابری شد و خورشید دگر بر من نمی تابید

دلم آشوب برپا شد

چه شد خورشید من یارب

نمی تابید دگر بر من

همه جا تیره و تاریک

زمین و آسمان یک رنگ

منم گریان و سرگردان

پی یک نور می گشتم

ولی اینجا نبود نوری

سیاهی حکمفرما بود

نمی دانم چه شد یک دم

تمام آرزوهایم

تمام دوست داشتن ها

تمام آنچه یک مدت شده بودند امید من

همه رفتند و تنها ماند

برایم داغ هجرانش

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد 1387ساعت 14:49 توسط م.ن آراز| 1 نظر|

Design By : Mihantheme